تبليغاتX
سوختم خاکسترم را باد برد

سوختم خاکسترم را باد برد

بخواب آرام ای عشقم که من بیدار بیدارم
فراقت تا سحر هر دم کند بیمار بیمارم
بخواب آرام جان من کنارت بودم و هستم
بخواب آرام من امشب چو هر شب سخت هوشیارم
تمام هستی ام خوابی ، برایت شعر می گویم
بخواب آرام تا فردا که من مشتاق دیدارم
میان سینه ام بغضی دل من گریه می خواهد
ز ترس بودن بی تو ، ز فکرش نیز بیزارم
دلم تنگ است می دانی که بی تو هیچ و تنهایم
نگر بر تلخی ام بی تو به این روز و شب تارم
چه میشد گر سحر میشد دلم بی تاب روی تو
نوازش کن مرا هر دم که من بی عشق بیمارم
به چشمانت قسم عشقم که بی عشق تو میمیرم
فدای پاکیت گردم گل زیبا و بی خارم
تمام آرزوی من ، بخواب آرام چون هستم
نوازش می کنم مویت بخواب آرام ، بیدارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط دیونه |


بسي گفتند:«دل از عشق برگير!»

«كه نيرنگ است و افسون است و جادوست!»

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

كه او زهر است، اما... نوش‌داروست.

***

چه غم دارم كه اين زهر تب‏آلود

تنم را در جدايي مي‏گدازد

از آن شادم كه در هنگامه درد

غمي شيرين دلم را مي‏نوازد.

***

اگر مرگم به نامردي نگيرد:

مرا مهر تو در دل جاوداني‏ست.

وگر عمرم به ناكامي سَرآيد،

تو را دارم، كه مرگم زندگاني‏ست.

+ نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط دیونه |


گاه مي پرسند که اندوهت ز چيست؟

فکرت آخر از چه رو آشفته است؟

بي سبب پنهان مکن اين راز را

درد گنگي در نگاهت خفته است

همزباني نيست تا برگويمش

راز اين اندوه وحشتبار خويش

بي گمان هرگز کسي چون من نکرد

خويشتن را مايه ي آزار خويش

از منست اين غم که بر جان من است

ديگر اين خود کرده را تدبير نيست

پاي در زنجير مي نالم که هيچ

الفتم با حلقه ي زنجير نيست

+ نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط دیونه |


یک دسته از آدم‌ها را نمی‌فهمم! آدم‌هایی که تا محبت نکنی محبت نمی‌کنند، تا دوستشان نداری دوستت نمی‌دارند، تا مهربانی نکنی مهربانی نمی‌کنند، تا سلام نکنی سلامت نمی‌کنند، تا تو سراغشان را نگیری سراغت را نمی‌گیرند و ... ! آدم‌های شرطی را می‌گویم. شرطی بودن به گمانم رگه‌هایش از منفعت‌طلبی نشأت می‌گیرد! از خودخواهی. به راستی چه می‌شد اگر کسی را به خاطر خودش دوست می‌داشتیم؟ به خاطر آن‌چه هست نه آن‌چه می‌خواهیم باشد. به خاطر خودش نه به خاطر خودخواهی‌مان. چه می‌شد اگر گاهی هم بی‌بهانه آدم‌ها را دوست می‌داشتیم و بی‌بهانه به آن‌ها لبخند می‌زدیم؟ این مورد به خصوص در روابط عاشقانه رنگ و بوی جدی‌تری دارد. گاهی لازم دارد او هی تلخی کند و تو هی مهربانی کنی.او هی بغض کند،هی بهانه بیاورد،اخم کند و تو هی لبخند بزنی.او هی غصه‌اش باشد و تو هی دلداری‌اش دهی.به گمانم عیار دوست‌داشتن آدم‌ها را می‌شود در برخورد آن‌ها با تلخی‌های خودت سنجید...
خسته شدم از کار  بی وقفه ای که تنها مزد و پاداشش حقوق آخر ماهست و انسان لطف هایش به نام وظیفه نوشته می شود،خسته شدم از انسان هایی که ادای خوب بودن را در می آورند در صورتیکه از بد کمی بدترند. 

 


گوسفند بودن در میان گرگانی که هروز گرگ تر می شوند و هر روز با خوردن گوسفندی همچون من خونخوار تر می شوند ناممکن و امکان ناپذیر است.
در قسمت و تقدیر می خواهم پاک باشم و پاک زندگی کنم،در گذر روزگار می خواهم با خوب بودن ثابت کنم که می شود خوب بود،اما به چه قیمت؟
دوست دارم یک صبح زمستانی که از خواب ناز برمی خیزم تمام وابستگی های دنیایی را پاره کرده،موبایلم را خاموش نموده و مسیری دیگر بروم اما نمی شود.
روزگار آنچنان به من چسبیده که طاقت کندم نیست،جرات بودنم نیست و توان رفتنم نیست.
می گویند آنچه بدت می آید روزی به سرت می آید و من آن بر سرم آمد که روزی متنفر بودم،از سکون و سکوت بی زار بودم و تمام ادعایم آزاد بودن و رهایی بود.
حال در محلی کار می کنم که به تمام افرادش وابسته گشته ام و می ترسم اگر بروم تمام کارهایم و نهالی که کاشته ام با کوچک ترین بادی فرو نیشند می ترسم بزرگ شدن این درخت نحیف امروز را نبینم و تبر بی رحم هیزم شکن زمانه ساقه نهالم را بشکند و تمام زحمت هایم به فنا رود.
اما از ماندن هم خسته گشته ام و می خواهم بروم به دور به ناکجا آباد  به همه جا و هیچ جا
مطمئن باش طول نمی کشد روزی را که صندلی پر دردسر ریاست را رها کرده و همچون برگ خشکیده پرواز کنم،باور کن به صندلی و میز وابسته نگشته ام زیرا از روز ازل بی صندلی بوده ام و حال نیز خواهم بود.
می دانم که رفتنم برای بسیاری زیبا و برای اندکی دردآور است و من به افتخار بسیاری که از نبودنم شاد می شوند غم اندکی را به جان می خرم و از خدا می خواهم که این نهال نو پایم  با تمام خوبی ها و پتانسیل های خود هر روز بهتر از دیروز شود و این نیز افتخاری باشد برای منی که یک روز خواستم تغییر دهم.اما تغییر کرده ام ....

+ نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط دیونه |


بیایید یکبار كه تنها نشستیم

چشمها را رو به دنیا ببندیم

درعمق خالی خيال

خانه تكانی بر پا كنیم

از نو خانه اي بسازیم ، آباد كنیم

در نور زلال، سایه ها خاك کنیم

از نگین سينه بند مهتاب ،زندگی آغاز كنیم

بیاید پری دریا شویم

تا از سایه خورشید هم رها شویم

در اوج آب تاریک،

مهتاب شویم و سایه ها پاك کنیم

ما گر بخواهیم قامت مرداب را پاك كنیم

بايد اول  خود را  بسازیم و آباد كنیم

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط دیونه |


در عاشقی همی من پيشه دارم

چون آن فرهاد كوه كن تيشه دارم

بلی هر لحظه و هر جا كه هستم

فقط عشق تو را در سينه دارم

 ***

به چه حاليست دیوانگی

به چه شوريست آوارگی

مي چرخم و می خندم و می رقصم

من نه ز ديوانه ، كز عاقل مي ترسم

 ***

از صبح سحر تا شب تار

من اسیرم در این باده گسار

تا كه ساغی مرا ساغر دهد

ور نه مرده ام، چون گلی در شوره زار

 ***

ساز و نوای صوت تو

باده غم فشان من،

بین این نماندنی ها

تو بمان برای من 

 ***

صد بار خدا را تو معنی مي كنی

بي خبر كه چه خود رأی تو معنی مي كنی

یك بار چو شاگرد ز استاد بپرس

خدایا تو خود را چه معنی مي كنی

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط دیونه |